حسین ابراهیمی

این عشق مثل باد صبا منتشر شده‌ست

این آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

مثل كبوتران حرم، سایه‌ی شما شده ست

در بیت، بیت دفتر ما منتشر شده‌ست

این آفتاب شعله‌زده، سمت آسمان

این آفتاب تا به كجا منتشر شده‌ست

آیینه‌های این حرم از عشق ما پر است

این آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

در این حرم برای همیشه دعای ما

در انعكاس آینه‌ها منتشر شده‌ست

حالا هزار اشك، هزاران دعا و بغض

دور ضریح پاك شما منتشر شده‌ست


مینا اروجلو

برای سرودنت

به شرقی‌ترین نگاه تو گره می‌خورم

یک آسمان سبز می‌شود

و یک زمین که قرن‌هاست گرم نگاه توست

کلمات، مغرور گفتن از تو می‌شوند

و استعاره‌های دستچین، طلایی طلایی می‌درخشند

رنگ‌های سفید و آبی را ترکیب می‌کنم

و بال و آسمان را هم

دفتر خاطرات ضریحت

پر است از سوال و جواب‌های بی‌شمار

و من این همه را در کدامین توسل اندازه بگیرم

و من این همه را در راز کدامین گره محکم کنم

و من این همه را در کدامین استعاذه بگریم

برای سرودنت اما

رضایت تو کافی‌ست ...



عبدالحسین انصاری

گاه گاهی می‌شود دلتنگی از حد بگذرد

سیل افكاری كه از ذهنت نباید، بگذرد

بغض راه گریه را می‌بندد و دریای اشك-

پافشاری می‌كند از آخرین سد بگذرد

با خودت در گوشه‌ای از خانه خلوت می‌كنی

تا مگر این لحظه‌های تلخِ ممتد بگذرد

كوچه‌ها دلتنگی‌ات را صد برابر می‌كنند

گرچه‌ گاهی اتفاقی هم بیفتد، بگذرد

ناگهان در خواب می‌بینی سواری سبز پوش-

با اناری سرخ در دستش می‌آید بگذرد

با تبسم‌های معصومانه می‌گوید بیا-

یك شبی مهمان ما هرچند كه بد بگذرد

چاره‌ای دیگر نمی‌ماند بجز تسلیم محض

كیست كه از دعوت اولاد احمد(س) بگذرد

ترس داری پلك‌ها را روی هم بگذاری و

خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد


سید حمیدرضا برقعی

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدا را، نقاره می‌زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آن‌جا که خادمینش از روی زایرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان‌ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آن‌جا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...


محمدعلی بهمنی

شرمنده‌ام كه همت آهو نداشتم

شصت و سه سال راه به این سو نداشتم

اقرار می‌كنم كه من – این های و هوی گنگ-

ها داشتم همیشه ولی هو نداشتم

جسمی معطر از نفسی گاه داشتم

روحی به هیچ رایحه خوشبو نداشتم

فانوس بخت گم‌شدگان همیشه‌ام

حتی برای دیدن خود سو نداشتم

وایا به من كه با همه‌ی هم زبانی‌ام

در خانواده نیز دعاگو نداشتم

شعرم صراحتی‌ست دل‌آزار، راستش

راهی به این زمانه‌ی نه تو نداشتم

نیشم همیشه بیشتر از نوش بوده است

باور نمی‌كنید كه كندو نداشتم؟!

می‌شد كه بندگی كنم و زندگی كنم

اما من اعتقاد به تابو نداشتم

آقا شما كه از همه‌كس باخبرترید

من جز سری نهاده به زانو نداشتم

خوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟

دیگر سوال دیگری از او نداشتم


قاسم رفیعا

موره می‌بینی که شر و با صفایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

زلزلیوم حادثیوم بلایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

هر روز جمعه دلومه مبندوم

به پینجله طلا و ورمگردوم

کار و بارم ردیفه با خدایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

به مو بگو بیا به قله‌ی قاف

اصلا مو ره بیزر همونجه علاف!

قرار مرار هرچی بیگی مو پایوم

بچه‌ محله‌ی امام رضایوم

دروغ، مروغ نیست مییون ما با هم

الان به عنوان مثال تو حرم

چند روزه که تو نخ کفترایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

چشم موره گیریفته چنتا کفتر

گفته خودش: چنتاشه خواستی وردر

الان دروم خادماره مپایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

کفتراره که بردم از روگنبد

مرم مو واز تونخ رفت وآمد

تو نخشه او گنبد طلایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

گنبده نصب شب مده به دستم

او گفته: هروقت که بییی مو هستوم

مویم که قانع و بی‌ادعایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

وخته می‌بینم توی عالم همه

ازش می‌گیرن و مگن واز کمه

گنبدشه اگر بده رضایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم

گنبد و ممبد نموخوام باصفا

سی‌ساله پای سفره‌ای آقا

منتظر یک ژتون غذایوم

بچه‌ی محله‌ی امام رضایوم


عبدالرحیم سعیدی‌راد

بنوشان جرعه‌ای از شادی‌ات را

بتابان جلوه‌ی شمشادی‌ات را

دریغ از من نکن ای هشتمین نور

نگاه گرم گوهرشادی‌ات را


حمید رضا شكارسری

حسادتم را

به عشقم ببخش

فقط لحظه‌ای

استراحت كن

و جارویت را به من بده

آقای خادم


قاسم صرافان

از سوی که می‌تابد؟ از روی تو یا خورشید؟

آیینه بگردانم من سوی تو یا خورشید؟

این سلسله‌ی زرین با تار که می‌رقصد،

بر شانه‌ی نیشابور، گیسوی تو یا خورشید؟

تیر مژه‌ای سوزان بر قلب من آتش زد

آه، از چه کمانی بود، ابروی تو یا خورشید؟

خورشید پرستم من، با روی تو حیرانم

دل پیش که بنشانم، پهلوی تو یا خورشید؟

یک ذرّه، کبوتر شد؛ گرمای چه دستانی

این‌گونه طلسمش کرد، جادوی تو یا خورشید؟

بارانی یک بغضم در سایه‌ی دلتنگی

سر روی چه بگذارم، زانوی تو یا خورشید؟

سیب دل غلتانم، داغ است نمی‌دانم،

در نیمه‌ی خود اما، گم شد و ببین تنها

یک آه به جا ماند از آهوی تو، یا خورشید !


مهدی فرجی

بلیت ماندن است مانده روی دست‌های من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟

 رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر

سفارش مریض حضرت امام را ببر

«سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمی‌دهد؟

از او بپرس این مرض را شفا نمی‌دهد؟

چقدر تا تو با قطارها سفر كند دلش؟

چقدر بگذرند زایرانت از مقابلش؟

چقدر بادهای دوری‌ات مچاله‌اش كنند

و دوستان به روزهای خوش حواله‌اش كنند

درست بیست سال شد كه راه طوس بسته است

جوان دل شكسته دل به پایبوس بسته است

پدر به كربلا و مكه رفته است چند بار

و من هنوز در هوای مشهد تو بی‌قرار

مرا طلای گنبد تو بی‌قرار می‌كند

كسی مرا به دوش ابرها سوار می‌كند

 خیال می‌كند كه دیدن تو قسمتش شده

همین كسی كه دارد از خودش فرار می‌كند

كسی كه بیست سال آزگار مشهدی نشد

و هرچه شكوه می‌كند به روزگار می‌كند

به بادهای آشنای شرق بوسه می‌دهد

به آتش ارادت تو افتخار می‌كند

به این امید ضامن رئوف! تا ببیندت

هی آهوان بچه‌دار را شكار می‌كند

 هزار تا غروب در مسیر ایستاده‌ام

به هر كه آمده به پایبوس نامه داده‌ام

من از كبوتران گنبد تو كمترم مگر

كه بعد سال‌ها نخوانده‌ای مرا به این سفر؟

قطارهای عازم شمال شرق می‌روند

دقیقه‌های بی‌تو مثل باد و برق می‌روند

كسی بلیط رفتنی به دست من نمی‌دهد

به آرزوی یك جوان خام تن نمی‌دهد

بلیت ماندن است مانده روی دست‌های من

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟!


علی مظفر

آورده‌اند این قصه را مردم. سیب و سبد انجیر با انگور

این را شنیدم از كسی می‌گفت: او با رضایت خورد و بی‌دستور

كمتر كسی فكر غزل می‌كرد با وزن طولانی سخن گفتن

از او نوشتن در فضای شعر وقتی كه مامون می‌شود مامور

آهنگ لرزان دوبیتی‌ها كمتر اثر در جان او می‌كرد

وقتی به پابوسش دلم می‌رفت مثل كبوترهای دورا دور

امشب دوباره عاشقم كردند، این راه را باید كه برگردم

امشب كمی با من مدارا كن با من مدارا كن دل مغرور

امشب هوای كوچه مسموم است امشب هوای خانه دلگیر است

باید كه دل را می‌فرستادیم از گنبد نیر بگیرد نور

باید رباعی با خبرگردد اینجا غریبستان خیام است

با وزن لا حول ولا امشب باید گذشت از خاك نیشابور

باید به طاهر گفت بیعت كن با دست چپ اما صداقت كو؟

دیشب خدا هم مهربان‌تر بود با این اناالحق گفتن منصور

دیگر چه فرقی می‌كند وقتی اسباب رفتن می‌شود هموار

باید به دل‌ها آتشی افروخت با سیب با انجیر با انگور


محمدسعید میرزایی

گل مدینه شد و عطر او رسید به طوس

و خاک طوس، پر از گل شد از پی پابوس

رضا تسلسل نور چراغ احمدی است

و با علی‌ست رضا شعله‌ای ز یک فانوس

سلام ضامن آهو! دل من است این‌جا

رمیده آهویی از بند روزگار عبوس

خراب فلسفه‌ی علم توست افلاطون

مرید مدرسه‌ی طب توست جالینوس

که از شفای تو بینا شود هزار اعما

که حجت تو مسلمان کند هزار مجوس

سلام! نور خداوند در ظلام زمین

سلام! چشمه‌ی رحمت،‌ سلام شمس‌ شموس

... است و خوشه‌ی انگور و دانه دانه‌ی اشک

چه طعم تلخی دارد هوای این کابوس

دریغ، والی آن کس شدی که خود پدرت

به محبس پدرش بود سال‌ها محبوس

عبا کشیده به سر، رفتی ای غریب، آری

به زهر خوردن پنهان، تب تو شد محسوس

شب است و چشمه‌ی نور و شفا، رضا، بیمار

شفا هم از اثر خویش می‌شود مأیوس

هزار آینه چشم است از در و دیوار

و در هر آینه گریان هزارها فانوس ...

شود خجول ز ماهی کوچک غزلش

به شاعری که ببخشی ردای اقیانوس


پروانه نجاتی

تو آسمان منی من پرنده‌ام آقا

برای بال من آغوش خویش را بگشا

که کوچ کرده‌ام از سردسیری تشویش

به گرمسیر دل‌انگیز گنبدت مولا

گذشته‌ام من از انبوه جنگل تردید

و حجم خشک نفس‌گیری بیابان‌ها

غریب‌تر ز مسافر غریب‌تر ز غروب

کشانده مهر تو ای خوب تا کجا ما را

رسیده‌ام لب ایوان نگاه من ابری

شکوه گنبد خورشیدگونه‌ات پیدا

کنون به وسعت جغرافیای دلتنگی

نشسته‌ام بزنم باز دل به این دریا

کویر تجربه‌ی تلخ لحظه‌های من‌ است

تو مثل جاری آبی بر این عطش اما